تبليغاتX
عشق مهسا

عشق مهسا

چه جوری دلت اومد بری گریه که سهم من نبود

قصه که از سر نمی شه با یکی بود یکی نبود

چه جوری باورم بشه رفتن تو تنگ غروب

چه جوری آخه سر رسید فرصت اون روزای خوب

به خدا باورم نشد وقتی که نشناختی منو

تو چنگ دیو گریه ها واسه چی انداختی منو

از شب پرپر زدنم چه طور تونستی بگذری

من که غریبه نبودم چه طور دلت اومد بری

گفتی به من تو هم برو یه قصه ی تازه بگو

گفتی به من راهی بشو تو جاده های پیش رو

آخه بگو منو به کی سپردی وقت بی کسی

چرا نخواستی بمونی به داد اشکام برسی

با یکی بود یکی نبود قصه که از سر نمی شه

هیچ کس آخه به غیر تو دردمو از بر نمی شه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:36  توسط مهسا آریامهر  | 

گفتی برو غریبه دست از سرم تو بردار

گفتم که عاشقم من گفتی خدا نگه دار

رفتی ولی شکستم از این کلام ساده

با کوله بار اندوه در انتهای جاده

تنها تر از همیشه بی حرف و بی شکایت

با یاد تو دویدم در کوچه های خلوت

آری تو گفته بودی با هم غریبه هستیم

گفتی گذشته ها را در لحظه ها شکستیم

گفتی برای دیدار ما علتی نداریم

حرفی نزن که دیگر ما صحبتی نداریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:35  توسط مهسا آریامهر  | 

دلم می خواهد با تو بنشینم و صندوقچه دل را بگشایم.برایت بگویم.از سال هایی که بی تو گذشت.بگویم که خلوت تنهایی مرا تنها خیال تو پر می کند.بگویم که حرم دل غیر از تو کسی را نپذیرفت.بگویم که خاطراتم همیشه با تو و خیال تو در کوچه پس کوچه های ذهنم قدم می زند.می خواهم برایت از لحظه لحظه ی دلتنگی بگویم.منتظرم تا با آمدنت عقده های دل را بگشایم.شاید بتوانم نفسی بکشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:31  توسط مهسا آریامهر  | 

هنوز منتظرم بعد یه عمر جدایی هنوزم دوست دارم با همه بی وفایی

هنوزم کنج دلم یه جوری خونه داری می دونی چشم به راهتم آخه بگو کجایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:29  توسط مهسا آریامهر  | 

ای که تمام زندگیم با اسم تو شروع می شه

یه روز نیای بهم بگی که دیگه از پیشم برو

ستاره ی شب های من نوبت از تو خوندنه

بیا که قلب من فقط به خاطر تو می زنه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:28  توسط مهسا آریامهر  | 

ای کهکشان روشن امید های من صادقانه باورت دارم هیچ گاه نادرست نخواهد بود دوستت دارم ای عشق ابدی

من دوستت دارم نه تنها برای انچه که هستی بلکه برای انچه هستم

 پس همیشه شعر رویایم را روشن خواهم گذاشت و عشق تنها دارویی است که بیمار از آن لذت میبرد می خواهم همیشه بیمارت باشم

 

غروبا وقتی دلم با غصه دمساز می شه

کنج ایوون می شینم چنگ دلم ساز میشه

یک قناری تو قفس همدم تنهایی من

به امید پر زدن توی فضای سبز باغ

چشم به در می مونه کی در قفس باز می شه

قناری غصه نخور منم اسیرم مثل تو

یک روز از همین روزا دری به روم باز می شه

 

 

دلیل شعر و عاشقیم دلیل نفس کشیدنم و عشق تو همه اعتبار من بود و چگونه بدون تو بی اعتبار به زیستن ادامه دهم نمی توانم بنویسم که دوستت داشتم چرا که دلم نمی تواند همه احساس تنهاییم را بیان کند

تو برای من معنای واقعی یک حادثه بودی درحادثه ای که من عاشق شدم اما تو فرصت شنیدن حرفای من را نداشتی اصلا مرا به یاد نمی آوری بی خیال نمی خواهم آزارت دهم زندگی ات را بکن و خوش باش که من هم با خیال تو خوشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 2:52  توسط مهسا آریامهر  | 

یادمه وقتی می گفتی تو برام عزیزترینی

تو چشات کاشکی می دیدم که تو بی وفا ترینی

یادمه وقتی تو گوشم از محبت تو میگفتی

 من ساده باورم شد اما تو راست نگفتی

من بیچاره شکستم ولی تو دوستم نداشتی

یادمه وقتی که اشکام می چکید به روی گونم

دلتو ازم گرفتی گفتی دیگه نمی مونم

یادمه وقتی که خواستم آب بریزم پشت پاهات

تو می گفتی که نمیای که دروغه همه حرفات

 

همیشه از خود می پرسیدم عشق چیست این شوری که می گویند به زندگی معنا می دهد کجاست ؟در جستجویش بودم اما هر چه بیشتر می گذشت مطمئن می شدم که آن را فقط در افسانه ها می توان یافت. ناامید از رسیدن در حاشیه جوانی قدم میزدم که خدا تو را به من هدیه داد تا در کنار هم سفر زندگی را شروع کنم و من با تو به جوابم رسیدم و دانستم که عشق چیزی نیست جز مهربانی نگاه تو

انتظار ی که دل هایمان برای دیدار دوباره می کشد

 

 

با تموم بی صدایی  تو غروب آشنایی

من می مونم تک و تنها می گم از غم جدایی

من پر از حس حضورم تا تو هستی در کنارم

هر کجایی که تو باشی غم دنیا رو ندارم

عشق تو رنگ بهاره رنگ اون چشات ستاره

روی صفحه دل من نقش عشقت یادگاره

واسه دیدن نگاهت کنار جاده می شینم

آرزومه که یک روزی گل عشقت رو بچینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 2:50  توسط مهسا آریامهر  | 

چشمه چشمای نازت      مثله اشک من زلاله

مثه زندگی رو ابرا            بودنت با من محاله

یک روزی بیا تو خوابم       بشو شکل یک ستاره

توی خواب دختری که        هیچ کسی جز تو نداره

تو مثل بادبادک من             که یک روز رفت پیش ابرا

بی خبر رفتی و خواستی    بمونم تنهای تنها  

 

 

نخستین کتاب مریم حیدرزاده پروانه ات خواهم ماند نام دارد که پس از 6 سال به چاپ رسید. هم اینک یکی از شعر های زیبای او را می خوانیم

 

مثه اون موج صبوری که وفادار به دریا

تو مهی مثه حقیقت مهربونی مثل دریا         

چه قدر تازه و پاکی مثه یاسای تو باغچه

تو مثه اون گل سرخی که گذاشتم توی دفتر

مثه اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر

تو مثه بارون عشقی روی تنهایی شاعر

تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر

تو همون برق دو چشمی توی یک قاب شکسته

مثه پرواز واسه قلبی که یکی بالشو بسته

مثه پاییزی ولیکن پری از گل های پونه

مثه اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه

تو مثه چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون

تو مثه آشنا تو غربت واسه  عاشق مجنون

 

 

خدایا به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن برتر است

 

 

ما به هر حال می پریم بی چشم و دل بی پر و بال

ما به مشکی دلخوشیم دورنگی هارو بی خیال

عاشقانه مشکی باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 2:48  توسط مهسا آریامهر  | 

تا کی باید از غصه دوریت شکایت کنم

پشت حصار پنجره با گریه خلوت کنم

تا کی باید برای تو عاشقانه دعا کنم

تو خلوت و تنهایی هام تو رو صدا کنم

تا کی باید برای تو من شعر بگم یواشکی

یعنی خودت نمیدونی برای قلب من تکی

بیا و کمتر این دل عاشقو عذاب بده

بهم بگو که کی میای فقط یکبار جواب بده

 

از آن روزی که چشمانم به نگاه تو پیوند خورد

در قلبم یک بار برای همیشه زمزمه امد و ویران شد

من همیشه در قصه هایم دنبال تو میگشتم چشم تو شاعر من بود تابتوانم شعر بگویم و برای چشمان تو غزل سرایی کنم

و تو بی آنکه نگاه کوچکی به من بیندازی بار سفرت را بستی و رفتی تو نیامده بودی که بمانی ولی بعد رفتنت خنده هایم رنگ ماتم به خود گرفتند و چشمانم برای امدنت چه اشک ها که به خود گرفتند و چشمانم برای امدنت چه اشک ها که نریختند نامهربانی های روزگار میانمان فاصله انداخت تا از هم جدا شدیم

امیدوارم که شاید روزی یک نگاه کوچکی به من درمانده بیاندازی و بر گردی

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 1:30  توسط مهسا آریامهر  | 

لحظه های با تو بودن را چگونه می شود  از یاد برد؟

بی انکه به دیدارت هوس داشته باشم . خیس انتظار توام آیا تو مرا نمی شناسی

من همانم که روزی خواستی اجازه بدهم دوستم بداری و من در پاسخ سپید ترین خواهش تو سیاه ترین سکوت را به تو هدیه کردم خواستم از تو بگریزم تا به نور برسم غافل از اینکه از تو

میگریختم تا به هیچ برسم به من حق بده که دوستت داشته باشم به من حق بده کاش بودی و میدیدی که بی تو آخرین نفسهایم را به تاراج می گذارم اما تو را به حرمت و قداست عشقمان قسم می دهم که برای همیشه من را از یاد ببر

 

 

 

من ندانسته غزل می گفتم او به من می خندید من به چشمانش او به دیوانگی ام

برای چشمانت نوشتم . همان چشمان قشنگ و پر فریبت پس نرو و بمان که ماندنت از سرودن هزاران غزل زیباتر است و ماندنت برای من یادگاری است همیشگی در قلبم

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 1:28  توسط مهسا آریامهر  |